سلام یه روز ناهید به من زنگ زد که برادر نا تنیش داره میاد ایران و می خواد ازدواج کنه من ۲۶ سلامه و برادر ناهید ۳۷ سالشه منم پرسیدم که سیامک وضع مالیش خوبه مه ناهید هم گفت توپه توپه منم قبول کردم سیامک بهد ۱ ماه اوومد ایران و خاستگاریم منم دیدم که هم وضع مالیش خوبه هم می تونم در کشور دیگهای زندگی کنم و قبول کردم مراسم عقد عروسی رو انجام دادیم سیامک به امریکا برگشت و کارهای من رو درست کرد بعد ۳ هفته منم رفتم پیشش و در فرودگاه نیویورک با ماشین شخسیش اومد دنبالم خیلی خسته بودم اون من رو برد به خارج شهر جای با صفایی بود و می گفت این جا رو به خاطر دنج بودنش دوست داره و نزدیک ترین ویلا به ما حدود ۱۰۰ متر راه بود وارد خونه شدیم خونه مجهزی بودش داشت خونه رو به من نشون می داد وارد یک اطاق شدیم که خیلی ترسناک بود و سر اسکلت و چیزهای شبیه به او زیاد بود با وحشت گفتم اینجا ... که جوابم رو داد اینجا اطاق شخصی منه و در اینجا احزار ارواح می کنم خیلی ترسیدم که توضیح داد که من از وقتی امریکا اومدم علاقهای به ولگردی نداشتم با یه نمرد هندی آشنا شدم که استاد این کار بود و به من هم یاد داد خیلی ترسیده بودم و از ازدواجم پشیمون اما به این فکر می کردم که باید راضیش کنم دست از این کارهاش بر داره که گفت اگه می خای اینجا زندگی کنی باید با رفت آمد ارواح اینا کنار بیای خسته بودم اومدمم برم کمی بخابم . خدود ساعت ۴ بهد از ظهر بود که وقتی بیدار شدم دیدم دو به خودی خود باز شد وبعد هم صدای از سمت دیگر اومد تا اومدم ببینم کیه که نگهان خوشکم زد با چشهای خودم دیدم که .....
(فرسنده عکس دوست گلم i_am_elfish هست)
ادامه دارد!!!
(اگر شما داستان یا عکس خوبی برای من دارین می تونید به من میل کنید تا با نام شما بزارم
id: XpLuS_a@yahoo.com و یه عده دیگه فقط می گن تمایل لینک نارحت نشین از من اما من با کسانی تبادل لینک میکنم که بازدید وبلاگهاشون بالا باشه و دیگه اینکه زهرا جون لینک شمارو گزاشتم در قسمت سمت راست وبلاگ با اسم شانه ..
)
موضوع :

