تبليغاتX

بیا تو تا معنی وحشت و بفهمی
ادامه داستان (قسمت آخر)
... نیمه شب از خواب پریدم از درو دیوار صدا می اومد  صداهای مرموز ترسناکی  با ترس لرز خودم رو به اتاق  سیامک رساندم  انگار حال خوبی نداشت و مشغول دعوا با چند نفر بود. صداس خش دار بود صداهای دیگری هم می اومد  هر چی خواستم در و باز کنم نشد .سیامک عادت نداشت در و قفل کنه اما  هر چی زور میزدم باز نمی شد انگار کسی پشت در رو گرفته بود  یهو یادم افتاد  که اگه بسم ا... بگم و سورهای بخونم  از شر ارواح شیطان نجات پیدا می کنم  سوره رو خوندم  ویهو در رو به طرف تو حول دادم این بار به راحتی باز شد چراغ روشن کردم سیامک دیدم که رو زمین افتاده بود و به زور نفس میکشید انگار کسی روش افتاده بود و زور می زد خودش رو آزاد کنه  جیغ زدم سیامک ... سیامک...! یهویی چراغ های خونه خاموش شد و یکی از لامپ ها با صدای زیاد ترکید دندونام قفل شده بود  زانوهام می لرزید  به زور به سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم اما قطع بود خدای من یه کاری باید می کردم . از خانه به سمت بیرون دویدم . ساعت ۳ نیمه شب بود دوان دوان خودم رو به سمت سر خیابون رسوندم تا اولین خونه ۱۰۰ متر راه بود جرات نداشتم پشتم رو نگاه کنم انگار ارواخ دنبالم بودند صدای صوت قهقهه میومد البته قبول دارم دچار توهم هم شده بودم  اما هرچی بود من به خوبی اینارو میدیدم  نزدیک بود ار ترس خودم رو خراب کنم با ترس در خانه خانوم کتی رو زدم  چند لحظه بعد در باز شد ملتمسانه از اون شهرش خواستم کمکم کنن گفتم موضوع چیه  اما آنها به جای کمک به من خندیدند به اونها گفتم مگه ارواح را در اطراف من نمیبینید با خنده گفتند چرااااا می خوان باهات عکس بگیرند نا امید به سمت همسایه بعدی رفتم  اما اونهام من رو از خودشان  روندند و از اینکه نیمه شب بیدارشان کردم عصبانی شدند نمیدونستم چی کار کنم به سمت خونه دویدم  چراغها روشن شده بود دیدم سیامک پشت میز نشسته موهاش آشفته بود با خوشحالی گفتم حالت خوب شد؟ با یه نگاه  نا آشنا منو میدید گفتم چرا اینطوری نگام می کنی؟ جوابم رو نداد نگهش آزارم میداد انگار سیامک نبود. خدای من اون سیامک نبود بدونه اینکه فرصت کنم کفش بپوشم به سمت بیرون دویدم  سیامک هم پشت من میدوید به  ماشین هایی که تک توک مرفتند اشاره می کردم اما کسی وای نستاد سیامک به من نزدیک شد گلویم رو با دست فشار میداد ... مرگ رو جلوی چشمام میدیدم  دستاش یخ یخ بود داد زدم خدایاااااااا کمکم کن! فریادی که به زور از  گلوم خارج شد  ناگهان دستاش شل شد و روی زمین افتاد!

دو هفته بعد من در تهران بودم سیامک خیلی تلاش کرد تا از اون جدا نشم و می گفت : باور کن دست خودم نبود انگار شیطان در من حلول کرده بود مسخ شده بودم اما همه چی برای من تموم شده بود.

          

(بر گرفته از مجله روزهای زندگی تاریخ   ۱۵/۱۰/۱۳۸۴   شما هم اگه داستانی در موضوع وب دارین یا شنیدین و یا اگه عکسی دارین میتونین به من میل کنین  {بچها چند روزی نمیام تلفن اطاقم قطه نظرات کم نشه من نیستماااااا!                       XpLuS_a@yahoo.com )


موضوع :
| *| نوشته شده در و ساعت 20:43 توسط امیر |